سلام
از اینکه نمی تونم مطالب جدید بذارم و وبلاگو به روز کنم عذرخواهی می کنم. فعلاً به اینترنت دسترسی ندارم ولی به موقعش از خجالت شما نیک اندیشان در میام.
با آرزوی پیروزی برای همه سیستانیان خردمند
![]()
![]()
![]()
سلام
از اینکه نمی تونم مطالب جدید بذارم و وبلاگو به روز کنم عذرخواهی می کنم. فعلاً به اینترنت دسترسی ندارم ولی به موقعش از خجالت شما نیک اندیشان در میام.
با آرزوی پیروزی برای همه سیستانیان خردمند
![]()
![]()
![]()
سلام
از اینکه نمی تونم مطالب جدید بذارم و وبلاگو به روز کنم عذرخواهی می کنم. فعلاً به اینترنت دسترسی ندارم ولی به موقعش از خجالت شما نیک اندیشان در میام.
با آرزوی پیروزی برای همه سیستانیان خردمند
![]()
![]()
![]()
مرد کور :
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید» .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
یکی از بستگان خدا :
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
اشتباه فرشتگان:
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!
-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.
سخن درويش اين چنين بود:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
نخستين درس مهم ، زن نظافتچى :
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود:
«نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
دومين درس مهم - کمک در زير باران:
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد.
چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم.
باران نه تنها لباسهايم، که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.» ارادتمند؛ خانم ....
سومين درس مهم - هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد :
درروزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظرخالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
چهارمين درس مهم - مانعى در مسير:
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از > بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند
که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ > نداشتند!
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره سنگ را کنار زد.
1) من قائم به ذات هستم و بیش از هر چیز یک انسانم همیشه بهترین ها را انجام می دهم و همیشه در عشق و آزادی زندگی می کنم.
2) نیازی نیست خود را به کسی ثابت کنم حتی خودم، زیرا می دانم من در نوع خود بهترینم.
3) با قاطعیت تصمیم می گیرم و مسئولیت هرگونه اشتباهی را می پذیرم. نهایت تلاش خود را می کنم و این سعی و کوشش، احساس گناه و پشیمانی به دنبال ندارد.
4) من مانند هنرپیشه ای هستم که نقشهای مثبت و منفی زیادی را بازی می کنم ولی این نقشها به هیچ وجه در خوب و بد بودن من اثر ندارند.
5) هر زمان که برای ملامت خود وسوسه می شوم، مهربانی و آرام بودن را به یاد می آورم و اعتقاد دارم که برای بهتر بودن، باید توان بخشش داشت.
6) احتیاج داشتن و محتاج بودن امری طبیعی است و به منظور برطرف کردن آنها همیشه باید احتیاجات خود را بازگو کنم.
7) دیگران هرگز نمی توانند احتیاجات مرا و آنچه که در ذهن من اتفاق می افتد حدس بزنند. عادلانه ترین راه برای خودم و دیگران این است که احتیاجات خود را بازگو کنم.
8) من شایسته تشکر هستم و هر زمان که دیگران سپاسگزارم هستند، با آغوش باز تشکر آنها را می پذیرم و هرگز با رد آن ارزش خود را پایین نمی آورم.
9) در هر روز کارهایم را به ترتیب اولویت انجام می دهم.
10) در انجام هر کاری نهایت عزت نفس را دارم چرا که ارزش خود را می دانم و خود را باور دارم.
11) اشتباهات و ناکامیها باعث رنجش من نمی شوند این شکستها نشان دهنده عدم کمال من هستند و باور این جمله که انسان جایزالخطاست.
12) من خود را دوست دارم زیرا که شایسته دوست داشتن هستم.
13) من زندگی خود را بصورت شاهکاری بی نظیر در می آورم.
1- سیستان پیش از اسلام
سیستان سرزمین افسانه ساز ایران ، تاریخی قدیمی و باستانی دارد و یکی از مهمترین مناطق ایران است که در طول تاریخ پر اضطراب این کشور ، دستخوش حوادث گوناگون بوده است . از این رو سیستان و مردم دلیر آن که در زمانهای کهن ، در این مرز و بوم می زیستند، همانند تاریخ همه سرزمینها و اقوام باستانی، افسانه ها و داستانهای شیرین و شورانگیز دارند.
سیستان در اساطیر، زادگاه جهان پهلوانان:زال و رستم بود و از آغاز جهانگشایی ایرانیان جزو ممالک هخامنشی بوده است.
در « معجم البلدان » ذیل کلمه سجستان آمده است: « کیکاوس، زمین داور را خاص رستم قرار داد.» آثار باستانی زیادی که اکنون در سراسر این سرزمین در کنار رود هیرمند می باشند، یادآور گذشته درخشان این منطقه مینوی است. این خطه چون زادگاه اصلی کیانیان شمرده می شد ، مقدس و گرامی بوده است. در بند 7 از فصل 21ـ بندهش مندرج است: « کیانسیه(هامون)، محل خاندان کیانی می باشد . »
در زامیاد یشت هم سیستان سرزمین کیانیان شمرده شده و در بند66 از فرگرد 9 این یشت آمده است که فر به کسی متعلق است که سلطنت خود را در آنجایی که رود هلمند، دریاچه هامون را تشکیل می دهد برانگیزد.
دربند 13 از فر گرد اول وندیداد آمده است: « یازدهمین کشوری که من اهورا مزدا بیافریدم هلمند باشکوه و فرّ است. اهریمن پرُگزند در آنجا جادویی زشت پدید آورد.» چون دین مزدینسا از گشتاسب، پادشاه کیانی، که سلسله وی از سیستان بود، رونق گرفت، نزد زرتشتیان مقدس است و در کتاب دینی ایرانیان باستان از آن به نیکی و قداست یاد شده است.
الف) وجه تسمیه:
مؤلف تاریخ سیستان می نویسد: «اما بنا کردن سیستان بر دست گرشاسب بود. »
گرشاسب را نسل چهاردهم کیومرث و تاریخ بنای سیستان را 4000 سال پیش از ظهور اسلام ذکر نموده است و درباره وجه نامگذاری آن نوشته است: « اما سیستان از بهر آن گویند که ضحاک، اینجا میهمان بود به نزد گرشاسب و عادت او آن بود که به ایله نشستی و اکنون ایله را بیت المقدس گویند، و شراب با زنان خوردی و بدان روزگار سرای زنان را شبستان گفتندی، چون ضحاک مست گشت او را یاد آمد عادت خویش، گفت شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم، گرشاسب عادت او را دانسته بود، گفت اینجا سیوستان است نه شبستان، و سیو مرد مرد را گفتندی بدان روزگار و سیستان بدان گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشند و مردمی پهلوان ، راست گویی ما به سیوستانیم نه به شبستان.» از آن هنگام این منطقه«سیوستان» نامیده شد و بمرور زمان سیوستان، سیستان شد.
سیستان با مساحتی در حدود 8117 کیلومتر مربع در جلگه پست و همواری در منتهی الیه مرز شرقی کشورواقع گردیده و حد شرقی آن در امتداد رود مرزی هیرمند، مرز ایران و افغانستان را تشکیل می دهد.
سیستان از شمال و مشرق به افغانستان، از جنوب به شهرستان زاهدان (دزدآب )و از مغرب و شمال غربی به کویر لوت و شهرستان بیرجند (خراسان جنوبی) محدود است.
فاصله مستقیم سیستان از دریای عمان 600 کیلومتر و ارتفاع آن از سطح دریا بین 475 تا 500 متر است.
شهرستان زابل(مرکز سیستان) با یک جاده آسفالته به طول 216کیلومتر به مرکز استان(زاهدان) می پیوندد و فاصله اش تا تهران 1853 کیلومتر است. فاصله هوایی زابل تا تهران 1078 کیلومتر است.
مردم سیستان پاسداران بنام و مدافعین پهلوان و جنگاور ایران زمین در مرزهای شرقی بوده اند و از دوران باستانی در مقابل هجوم اقوام تورانی و مغول و تیموری و ترکمان و اوزبک و غز و افغان مردانه دلیریها کرده اند و مردانی بزرگ از این سرزمین برخاسته که هر یک رستم زمان خود بوده اند . حماسه فردوسی و شرح پهلوانیهای نامداران زابلستان از بزرگترین حماسه های تاریخ بشری است که برای مردم ایران تا ابد غرور آفرین خواهد بود. اگر شرح بزرگان گفته آید صدها جلد کتاب بجائی نرسد چه خوب وصف کرده است صاحب تاریخ سیستان مردم این سرزمین را که گوید: « عامه سیستان علم دوست باید که باشد و مردان آن مرد و زنان آن پاکیزه و باحمیت چنانکه آنانرا بدیگر جای اندر پاکیزگی یار نباشد. .......
بهیچ جای مردم نباشد بنان و نمک و فراخ معیشت چون مردم سیستان، زآنچه عرصه شهر و سواد ایشان فراخ است و نعمت از هر لونی دارد و تا بودند آن دیدند که بخوردند و بدادند و عادت کریم ایشان خود این بود و این بودست و همین باشد تا آنگاه که جهان سپری شود. و بالله التوفیق»
« من فرزند آزادگان جم نژاد، و صاحب ارث شهریاران ایرانم
و زنده کننده ی آن چه از عزت آنان که از میان رفته
و طول ایام قدیم بر آنها قلم فراموشی کشیده است!
من آشکارا خواهان انتقام آنانم.
و اگر کسی از حق ایشان چشم پوشد من چشم نخواهم بست.
درفش کاویانی با من است و امیدوارم که به فر آن بر تمام ملل برتری یابم.
پس به همه بنی عباس بگوی که پیش از پشیمانی آماده ی خلع شوید!
ما به قهر و به طعن نیزه ها و ضرب شمشیرها، شما را حکومت دادیم.
و پدران ما پادشاهی را به شما دادند اما شما به شکر نعمت ها وفا نکردید.
پس بازگردید به حجاز، سرزمین خود، برای خوردن سوسمار و چرانیدن گوسفند!
و آن گاه به یاری شمشیر تیز و نوک قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست. »
All Rights Reserved 2008-2012 © by aryapolice.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:3.00 POWERED BY BLOGFA.COM